تبليغاتX
دانلود ترانه هاي داريوش - درود بر حکیم شماره 2
دانلود ترانه هاي داريوش

گر او را بد آيد تو شو پيش اوي

 

به شمشير بسپار پرخاشجوي

 

چو با تخت منبر برابر شود

 

همه نام بوبكر و عمر شود

 

تبه گردد اين رنجهاي دراز

 

شود ناسزا شاه گردن فراز

 

نه تخت و نه ديهيم بيني نه شهر

 

ز اختر همه تازيان راست بهر

 

چو روز اندر آيد بروز دراز

 

نشيب درازاست پيش فراز

 

بپوشند از ايشان گروهي سپاه

 

ز ديبا نهند از بر سر كلاه

 

نه تخت و نه تاج و نه زرينه كفش

 

نه گوهر و نه افسر و نه بر سر درفش

 

برنجد يكي ديگري بر خورد

 

بداد و ببخشش كسي ننگرد

 

شب آيد يكي چشم رخشان كند

 

نهفته كسي را خروشان كند

 

ستاننده روز و شب ديگريست

 

كمر بر ميان و كله بر سرست

 

ز پيمان بگردند و از راستي

 

گرامي شود كژي و كاستي

 

پياده شود مردم جنگجوي

 

سواري كه لاف آرد و گفتگوي

 

كشاورز جنگي شود بي هنر

 

نژاد و گهر كمتر آيد ببر

 

ربايد همي اين از آن و آن از اين

 

ز نفرين ندانند باز آفرين

 

نهان بهتر از آشكار شود

 

دل شاه شان سنگ خارا شود

 

بد انديش گردد پسر بر پدر

 

پدر همچنين بر پسر چاره گر

 

شود بنده بي هنر شهريار

 

نژاد و بزرگي نيايد بكار

 

بگيتي كسي را نماند وفا

 

روان و زبانها شود پر جفا

 

ز ايران و از ترك و ز تازيان

 

نژادي پديد آيد اندر ميان

 

نه دهقان و نه ترك و نه تازي بود

 

سخنها به كردار بازي بود

 

همه گنجها زير دامن نهند

 

بميرند و كوشش به دشمن دهند

 

بود دانشومند و زاهد بنام

 

بكوشد از اين تا كه آيد بدام

 

چنان فاش گردد غم و رنج و شور

 

كه شادي به هنگام بهرام گور

 

نه جشن و نه رامش و نه كوشش نه كام

 

همه چاره و تنبل و ساز دام

 

پدر با پسر كين سيم آورد

 

خورش كشك و پوشش كليم آورد

 

زيان كسان از پي سود خويش

 

بجويند و دين اندر آرند پيش

 

نباشد بهار از زمستان پديد

 

نيارند هنگام رامش نبيد

 

چو بسيار از اين داستان بگذرد

 

كسي سوي آزادگان ننگرد

 

بريزند خون از پي خواسته

 

شود روزگار مهان كاسته

 

دل من پر از خون شد و روي زرد

 

دهان خشك و لبها شده لاژورد

 

كه تا من شدم پهلوان از ميان

 

چنين تيره شد بخت ساسانيان

 

چنين بي وفا گشت گردان سپهر

 

دژم گشت و از ما ببريد مهر

 

مرا تير و پيكان آهن گذار

 

همي بر برهنه نيايد بكار

 

همان تيغ كز گردن پيل و شير

 

نگشتي بزخم اندر آورد سير

 

نبرد همي پوست بر تازيان

 

ز دانش زيان آمدم بر زيان

 

مرا كاشكي اين خرد نيستي

 

گر انديشه نيك و بد نيستي

 

بزرگان كه در قادسي با منند

 

درشتند و بر تازيان دشمنند

 

گمانند كين بيش بيرون شود

 

ز دشمن زمين رود جيحون شود

 

ز راز سپهر كس آگاه نيست

 

ندانند كين رنج كوتاه نيست

 

چو برتخمه بگذرد روزگار

 

چو سود آيد از رنج و از كارزار

 

تو را اي برادر تن آباد باد

 

دل شاه ايران بتو شاد باد

 

كه اين قادسي گورگاه من است

 

كفن جوشن و خون كلاه من است

 

چنين است راز سپهر بلند

 

تو دل را بدرد برادر مبند

 

دوديده ز شاه جهان بر مدار

 

فدا كن تن خويش در كارزار

 

كه زود آيد اين روز اهريمني

 

چو گردون گردان كند دشمني

 

چو نامه به مهر اندر آورد گفت

 

كه پيونده را آفرين باد جفت

 

كه اين نامه نزد برادر برد

 

بگويد جزين هر چه اندر خورد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 21:40  توسط میلاد  |